من، ترس ها و باور هایم

از آخرین نوشته ام مدت ها میگذره.

توی این مدت شدیداً درگیر درس و دانشگاه و امتحانات بودم. هرچندوقت یکبار میرفتم سمت اینکه چیزی بنویسم ولی منصرف می شدم. دلیلشو نمیدونم…شاید اونقدر حرف برای گفتن زیاد داشتم که نمیدونستم اول باید از کجا شروع کنم!

الان دقیقاً وسط بازه ی امتحانات دانشگاه هستم…دیگه تقریباً به اواسطش رسیدم.

چیزی که منو وادار کرد که دوباره شروع کنم به نوشتن، یه احساس عمیق از ناامنیه. احساس میکنم جهان پیرامونم با سرعت هرچه تمام درحال حرکته و من مثل کسی که به بلوک سیمانی سنگین به پاهام بسته شده و افتادم ته دریا، مجبورم فقط تماشاگر این تغییرات باشم. یه حس نا امنی همراه با خفّت دارم. احساس میکنم دیگه به خودم اون اعتماد سابق رو ندارم…شاید هم بخشی از عزّت نفسم  رو از دست دادم.

آدم های دور و برم دارن شبانه روز کار میکنن و به نتایج فوق العاده می رسن یا در شرف رسیدن هستن…ولی من یه تماشاگر به تمام معنام.

تاحالا تجربه داشتین که یه کابوس ببینید و توی اون کابوس انگار فلج شدین و توان حرکت ندارید؟ تنها چیزی که حس می کنید یه تن و جسم فوق سنگینه که توان حرکتش رو ندارید؟
من دقیقاً در حال تجربه چنین حسی هستم.

نمیدونم این همه انفعال، اینهمه خستگی، اینهمه بی تحرکی در زندگی من از کجا میاد؟ حتی از صحبت کردن راجع بهش هم حس تنفر دارم. متنفرم از اینکه مثل یه موجود ضعیف نشستم پشت یک لپ تاپ و دارم با کلمات بازی می کنم و به حقارت این روز های خودم اعتراف میکنم.

من همیشه یه صدای درون داشتم…یه صدایی که شاید بشه گفت، یه نسخه ی فوق کامل از منه. یاسینی که هیچ عیبی توش نیست. حتی گاهاً فکر میکنم عیوب ظاهری هم نداشته باشه!

اون صدا برای من همیشه ندای حرکت و انرژیه. همیشه در اوج نا امیدی های من به طور کاملاً منطقی قانعم میکنه که الان توی یه مرداب فکری هستم و تنها کاری که باید بکنم اینه که ازش بیرون بیام.
همون صدا الان تمام قد داره به من میخنده و میگه: ” از کی تاحالا اینقدر خار و ذلیل شدی که برای تله های فکری که توشون گیر میکنی داستان می نویسی و وقت میذاری؟ “

این صدا بارها، بارها و بارها من رو از شرایط و حال و هوا های مختلف فکری بیرون کشیده و مثل یه مربی که کنار رینگ بوکس می ایسته و در تایم استراحت سعی میکنه تا جنگجوش رو تا حد ممکن از نظر ذهنی شارژ کنه و بفرسته روبروی حریف، بارها من رو خسته و کوفته از روی صندلی استراحت مسابقه زندگی بلند کرده و هول داده وسط رینگ.

بزرگترین ناراحتی این روزهای من، فراموش کردنمه… فراموش کردن تمام انگیزه ها و دلایلی که برای تلاش و عرق ریختن و جون کندن واسه رسیدن به آرزو هامه. انگیزه هایی که داشتم و دارم. و نمیدونم چرا اینقدر زود فراموش میشن.

شاید ذات انگیزه همین باشه. شاید مثل یه شهاب پر نور وسط یه پهنه ی وسیع و تاریک آسمون، یه دفعه میاد و در کسری از ثانیه نا پدید میشه.

تکرار، تکرار و تکرار نتایج همیشگی کم کم روی باور هام اثر گذاشته. الان اگه بخوام کاری رو شروع کنم، اصلاً شبیه یاسین چند سال پیشم نیستم. قبل تر ها، جسور تر بودم. به خودم شانس های بی شماری میدادم واسه دوباره بلند شدن و تلاش کردن و تغییر نتایج. قبلاً ها دنبال بهانه میگشتم برای توجیه…که دقعه ی پیش اگه نشد، به فلان دلیل بود و …

اما الان دیگه ترسیدم…احساس میکنم اون نظام باور های ذهنیم که اون موقع فکر میکنم بسیار محکم و مقاوم به تغییر هستن، در این مدت اینقدر عوض شدن که وقتی عمیق بهشون نگاه میکنم خودم رو نمیشناسم.

البته اون موقع به اندازه ی الانم، در زمینه روانشانسی اطلاعات نداشتم. یکی از مسائلی که بهم گفته شده توسط مشاورینم، اینه که گرفتار درد بزرگ کمال گرایی هستم و حتی در مواقعی که اصلاً متوجه نمیشم، افکارم رو از فیلتر خطرناک همه یا هیچ عبور میدم و الان هر نتایجی که دارم به دست میارم به خاطر اون نوع تفکر و نظام فکریه.

.

.

.

هر کلمه و جمله ای که می نویسم، یه عده ای نشستن توی ذهن من و دارن نقدش میکنن؛ داره سخت میشه ادامه دادنش.

من، یاسین بهادری بیرگانی، اگر توی کل زندگیم بتونم یه چیز رو حل کنم، بردم! موفق زندگی کردم و از صمیم قلب از خودم راضی خواهم بود.

اینکه بتونم کنترل واقعی خودم رو به دست بگیرم و بتونم برسم به یه نظام فکری صحیح. یه مدل ذهنی که پیرامون رو اونطور که هستن ببینه.

 

بازم به اون صدا گوش میدم و بلند میشم و دوباره تلاش میکنم… آدم به امید زندست.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *