سندروم بخصوص من!

دیروز صبح (پنجشنبه) نوبت جلسه مشاوره داشتم. معمولاً دیر به دیر به ملاقات دکتر می روم. خیلی دوست دارم بیشتر در مورد دکتر بنویسم، اما چون نمیدانم که آیا راضی هستند نامشان برده شود یا خیر، ترجیح می دهم همان دکتر خطابشان کنم.

دکتر شناخت بسیار زیادی از من دارند. حدوداً از اواخر سال ۹۳ تابحال، من را می شناسند. فکر میکنم تا به حال حدوداً ۸۰ جلسه ی مشاوره با ایشان داشته ام.

شخص شوخ و دلپذیری هستند. وقتی با ایشان صحبت می کنید، اصلاً متوجه نمی شوید که ایشان چه مقام علمی بالایی دارند. اصولاً جناب دکتر در آن دسته از روانشناس هایی جا دارند که وقتی به شما مشاوره می دهند، خیلی شما را درگیر تئوری ها و اصطلاحات روانشناسی نمی کنند. توصیه هایشان ساده است. زبانشان پیچیده نیست. اما به شدت دقیق هستند. با اهلش، به زبان تخصصی و فنی روانشناسی سخن می گویند و با افرادی مثل من، خیلی ساده مسائل را باز می کنند و چند مثال می زنند که قضیه کاملاً در ذهنم جا بیوفتد.

همانطور که گفتم دکتر به خوبی بنده را می شناسند. به قول معروف بالا و پایین من را دیده اند! از احوالاتم به خوبی خبر دارند. دکتر می دانند که چند سالی است گرفتار یک چینش ذهنی آزار دهنده و خطرناک شده ام. چینش و طرز فکری که قدرت عملکرد و پشتکار من را از من گرفته و من را تبدیل کرده به آدمی کمال گرا و تنبل با تمایل و گرایش به « برنامه ریزی بیش از حد برای انجام امور ».

الان حدود ۴ سال می شود که در هر جلسه، دکتر مطلبی را برایم بازگو می کنند. ۴ سال تمام، تکرار یک نکته ی مهم:

« اگر انسان گرفتار گذشته و یا آینده شود، بیمار می گردد. »

شخصاً خودم را فردی می دانم که کمی دیر یاد می گیرد. اما فکر میکنم که بالاخره دیروز، بعد از ۴ سال تکرار مداوم، معنی حرفشان را متوجه شدم.
جلسه ی دیروز صبح با بیان این نکته از جانب من آغاز شد که :

« مدتی است احساس خوشبختی ندارم. افکارم آزارم می دهند. آنگونه که میخواهم، نیستم. هرچه برای حذف عادات غلطم از زندگی تلاش میکنم، بی نتیجه است. این اولین باری است که در زندگی برای مشکلی که پیش رو دارم، راه حلی در ذهن ندارم. واقعاً نمی دانم که مشکل من چیست. »

دکتر آدم بسیار با حوصله ای هستند. با اینکه هر جلسه که به خدمتشان می رسم مشکلات تکراری و حرف های همیشگی را می زنم، ایشان با دقت و صبر حرف هایم را می شنوند.

بگذارید کمی بحث را خلاصه کنم! در انتهای صحبت های من، دکتر شروع کردند به تحلیل کلمه به کلمه ی حرف های من.

« تنها مشکلی که تو داری، این است که هنوز در گذشته مانده ای. چرا فلان کار را کردم؟ چرا بهمان کار را کرده ام؟ چرا زندگی من اینگونه است؟ … مدام می خواهی تمام ویژگی های خوب را داشته باشی. دنبال این هستی که بالاتر از بقیه و بهتر از بقیه باشی. نمی شود! هیچ کس نمیتواند در همه ی زمینه ها از همه بهتر باشد! به همین علت است که همیشه مضطربی. به همین علت است که از زندگی لذت نمی بری. این افکار تو را فردی کمال گرا می سازد. فردی که تک تک ویژگی هایش برایش عیب محسوب می شود.
چرا دنبال این هستی که رفتار هایت را عوض کنی؟ رفتار های تو، خود به خود در مواجهه با شرایط عوض می شوند. تغییر میکنند. چرا نگران عادت هایت هستی؟
هیچوقت ادعا نکن که یک رفتاری را می توانی کاملاً در خودت تثبیت کنی یا رفتاری را کنار بگذاری. لحظه ای که این فکر به ذهنت خطور می کند، همان لحظه شکست خوردی!

حالا با این همه اضطراب و ناراحتی، برای فرار از عمل کردن، به سمت برنامه ریزی می روی! برنامه ریزی نکن! دیگر برای هیچ یک از ابعاد زندگی و کارهایت برنامه ریزی نکن! برنامه ریزی کردن به همان اندازه که برای دیگران مفید است، برای تو مضر. به همان اندازه که عامل موفقیت دیگران است، عامل شکست توست!
همیشه این مثال را در ذهن داشته باش که برنامه ریزی کردن و آینده کاوی برای تو، مثل خوردن قند برای یک بیمار دیابتی است. اجازه بده دیگران برایت برنامه بریزند. اجازه بده کسی در این زمینه به تو کمک کند که تو را خوب می شناسد. وقتی که تو برنامه می ریزی، درواقع خود را در عمق بیشتری از مشکلات فرو می بری! به عنوان مثال، اگر یک شخصی روشندل است و نیاز به کمک کس دیگری دارد تا از خیابان عبور کند، این پدیده نشانگر عیب او نیست. این نیاز به دلیل ویژگی های آن فرد است. »

از شنیدن حرف های دکتر، یک روز می گذرد. از صبح تا بحال به شاه کلید صحبت هایشان عمل کرده ام.

« هروقت احساس کردی نیاز است کاری را انجام دهی، انجام بده! احساس کردی نیاز است یک عادت جدید را شروع کنی، شروع کن. نیاز داشتی حرکتی را انجام دهی، انجام بده. منتظر برنامه نباش. »

لذت بخش است.
حس و حال خوبی دارم.
به جای اینکه برنامه ریزی کنم، کارهایی را که شروع کرده ام، بر کاغذی می نویسم و به دیوار اتاقم می چسبانم. که صرفاً یادم باشد این کارها شروع شده اند و روز های آینده هم باید انجام شوند.

دیگر احساس نمی کنم که تمام روز هایم حتماً باید از نظم خاصی پیروی کند. اصلاً یک روز دلم میخواهد بیشتر از حد معمول بخوابم! یک روز دلم میخواهد که بروم و در میدان زیبای نقش جهان قدم بزنم.
چرا همه ی روز هایم مانند شیرینی های خامه ای یک شیرینی فروشی باید عیناً مثل هم باشند؟

آزاد تر زندگی می کنم. اما…میدانم که ممکن است مجدداً تفکرات قبلی به سراغم بیایند. از این به بعد سعی می کنم راحت تر زندگی کنم. قرار نیست همه چیز و همه کس باشم.

 

۲۵ اسفند ۱۳۹۶

یاسین بهادری بیرگانی

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *